رضا قليخان هدايت

705

مجمع الفصحاء ( فارسي )

همى منگر مگر جز سوى بالاى خرامانش * ورت از كاشمر سروى چو ترك كاشغر بايد به‌جز بالا و رخسارش نبينى در جهان هرگز * اگر سروت به زير و آفتابت در زبر بايد به موى او همىبنگر اگر در روز شب خواهى * به روى من همىبنگر ورت در سيم زر بايد بدين انده كزو در دل مرا انباشته بينى * ميان ما و او داور امير دادگر بايد در صفت بهار و نوروز پيروز و مدح شهريار باغ به نوروز شد چو خلد مخلّد * سرخ كند گل چو روى حور همى خد امرد شد باز شاخ پير و عجب نيست * پير به خلد اندرون شود امرد ابر به كافور برنشاند لآلى * شاخ به ياقوت در نشاند زمرد فاخته در ذكر و سار در صلوات است * هر دو چو دو عابدند و باغ چو معبد شاخ كند سجده مرغ گويد تكبير * بستان گويى شد است راست چو مسجد هيچ نگه كرده‌اى به شاخ چناران * كاز سرتاپاش هيچ نيست به‌جز يد هرجا كامروز مرزبانى بينى * بر لب مرزى بگستراند مسند چاكركى چابك ايستاده مقابل * روى و لبش سرخ و چشم و زلفش اسود مهرش در تن به‌جاى جان گرامى * عشقش در سر به‌جاى عقل مجرد جامى در كف بسان سيم مصفا * آبى در وى چنان گداخته عسجد چون بدهد جام نوش گويد و ماند * تا بدهد نوش جان از آن دو زبرجد جامت از پنج و شش فزون ندهد ليك * چندان بوسه دهد كه بگذرد از حد خواند پيوسته شعرهاى دل‌انگيز * در همه بحرى به مدح مير مؤيد هم در وصف فصل بهار و مديح پادشاه گويد خوش آن باد سحرگاهى كه از كوى نگار آيد * دل غم‌ديدهء ما را به بويى غمگسار آيد هميشه خوش بود بادى كه بوى يار ازو خيزد * وزان خوش‌تر نباشد كو به هنگام بهار آيد